عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
144
كشف الحقايق ( فارسى )
اى درويش خواه وجود نامحدود و نامتناهى گوى و خواه نور نامحدود و نامتناهى گوى كه وجود نور است و نور وجود سالك وجود خود را در اين وجود نامحدود و نامتناهى گم كند چنان كه من بعد هرگز بازنيابد . و سالك خود هرگز نبود اما مىپنداشت كه مگر وجودى دارد اكنون كه اين وجود نامحدود و نامتناهى را ديد سالك از غرور و پندار بيرون آمد . چون وجود سالك نماند قرب و بعد و فراق و وصال و خوف و اميد كه صفت سالكست به ضرورت هم نماند . اينجا نهايت مقام بلوغ و حريتست . و علامت بلوغ سالك آنست كه طلب خداى در وى نماند كه اگر طلب در وى بماند هنوز طفل و نارسيده است و در مقام شرك و ظلوم و جهول است . اى درويش موحد طالب خداى نباشد كه اگر باشد « 1 » نه در مقام رضا و آزادى باشد بلكه كمال سالك و نهايت كار سالك آن باشد كه در وى هيچ طلب نباشد كه اگر باشد مشرك باشد و چون از سالك طلب خداى برخاست بمقام وحدت رسيد و چون زيادتى برخاست بمقام رضا و آزادى رسيد و بعضى گفتهاند كه ممكنست كه طلب خداى برخيزد اما ممكن نيست كه طلب زيادتى مال و جاه و علم برخيزد زيرا كه اين طلب نه به اختيار سالكست اين طلب ضرورى و خلقيست و چون ضرورى و خلقى بود تا آدمى بود اين صفت در وى بود . باب بدانكه اين جمله موجودات از عقول و نفوس و طبايع و افلاك و انجم و عناصر و مواليد در سير و سفرند تا به نهايت و غايت خود رسند و هر يك نهايتى دارند و غايتى هم دارند و نهايت هر چيز آنست كه آنچه در ايشان بالقوه موجود است بالفعل موجود شود يعنى هرچه در حبه و بيضه و نطفه بالقوه موجود است بالفعل موجود شود و چون بالفعل موجود شوند حبه و بيضه و نطفه به نهايت خود رسيدند . اما غايت هر چيز آنست كه به انسان رسد چون به انسان رسيدند معراج جمله موجودات تمام شد پس معلوم شد كه معراج از اين طرفست پس رسول ( ص )
--> ( 1 ) - كه اگر باشد مشرك باشد